بالاخره صندلی ماشین خرررریدیم
سلام عشق مامانی
سه شنبه ایی از سرکار با بابایی رفتیم خیابون بهار و بالاخره بعد از چند ماه تحقیق و یه کم تنبلی
برات یه صندلی ماشین خوشگل خریدیم البته مگه میشه برای شما بریم خرید و لباس نخریم بله براتون یه پیراهن سفید خوشگل هم خریدیم و اومدیم خونه
امروز هم بابا جون صندلی ماشین رو برات نصب کرد و برای اولین بار شازده کوچولو در صندلی ماشین نشست. هوررررررااااااا
البته چون رفتیم خونه عمه جون فقط 10 دقیقه تو
ی راه بودیم ولی بازم خیلی خوب بود و شما پسر خوبی بودید و خیلی خوب توی صندلی نشستی فعلاً که رو سفید شدیم ایشاالا همین جوری ادامه بدی و خیال مارو راحت کنی البته اینم بگمااااا ما از روزی که شما گل پسر به دنیا اومده در صندلی عقب جلوس می کنیم
و اصلاً جلو نشستیم و شما کلاً فکر می کنی که جای ما در صندلی عقبه و اصلاً نباید جلو بشینیم (خداروشکرررررر). به هرحال می خوام که چند روزی کنارت در صندلی عقب بنشینم تا به صندلیت عادت کنی و بعد یواش یواش برگردم سرجای خودم که خیلی دلم براش تنگ شده
امروز یه کلمه جدید یاد گرفتی نفس من، باور نمی کنی که امروز بابا بهت یاد داده بگی انبردست البته اون جعبه ابزاری که برات گرفتم شامل انبردست هم هست که بابایی بهت اسمش رو یاد داده آخه دیشب کلی ماشینت رو با بابایی تعمیر کردی هااااا
مهندس کوچولوی مامی
اینم اولین باری که شما در صندلی ماشین نشستی و ما را رو سفید کردی مامی




بالاخره صندلی ماشین خرررریدیم
